2 دوست بودند به نامهای حدیث و سارینا که خیلی هم باهم صمیمی بودند
و حدودا17سال داشتند.یک روز سارینا به مدرسه نمیره و حدیث نگران میشه.
از مدرسه میره خونه ی سارینا و سارینا در رو بازمیکنه و حدیث داخل میشه.
سارینا میگه:امروز سرماخوردم و حالم بد بود و نیومدم.
حدیث تا تو بری دوش بگیری منم میرم از مغازه تنقلات بگیرم.
حدیث میگه:اتفاقا از مدرسه تا اینجا راه زیاد بود و خسته ام.
پس من میرم و تو هم زود برگرد.وقتی حدیث به حمام رفت
سارینا با 4 پسر داخل خونه شد.آ
نها رفتند پشت در حمام و سارینا گفت:حدیث یه لحظه درو بازکن.
وقتی حدیث درو بازکرد یکی از پسرا که بردیا نام داشت به زور واردشد
و در رو قفل کرد.درحالیکه صدای گریه و جیغ حدیث میومد.
بعد از حدود 1 ساعت بردیا بیرون اومد
و به سارینا گفت:ای ول باکره بود.الانم میام و به تو یک حال اساسی میدم.
سارینا گفت:پس چی فکرکردی.
زود بیا.بعداز بردیا سامان واردشد وبعداز30 دقیقه بیرون اومد.
بعد علی واردشد و نیم ساعت گذشت اما بیرون نیومد.
اشکان که پشت در بود مدام اونو صدامیزد اما عکس العملی نمی دید.
اشکان میگفت:داداش بسه دیگه.مثه اینکه خیلی بهت خوش گذشته.
بیا بیرون.اما دوباره صدایی نیومد.
مجبور شد در رو بازکنه و فریاد بلندی زد.
بردیا و سارینا که خودش رو با ملحفه پوشونده بود اومدند و صحنه ی بدی رو دیدند.
علی رگ خودش و حدیث رو زده بود
و روی دیوار با خون نوشته بود:نامردا آخه چرا خواهر من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظرات شما عزیزان:
لیلا 
ساعت10:42---4 شهريور 1394
سلام.
ای بد نبود.
راستی اصرار هستش. نه اسرار.